ملتِ پیروزیهای خیالی
رفتار رسمی این سرزمین سالهاست در یک چرخهٔ بیمار تکرار میشود؛ چرخهای که در آن شکست نه پایان، که آغاز تولید یک «پیروزی استراتژیک» تازه است. در اینجا، روایتسازی جای واقعیت را میگیرد و مدیریت، بهجای حل مسئله، به تولید حماسهٔ جاودان مشغول است.
به جنگ بنگرید؛ سرزمینی که زیر فشار، به ویرانهای از آینده و امید بدل شد، اما در روایت رسمی، این ویرانی به «پیروزی بزرگ»، «فتح تاریخی» و «حماسهٔ ماندگار» تبدیل شد. خون و خرابی را به مدال افتخار آویختند و هر سال با آیینهای پرزرقوبرق، زخم را به جشن بدل کردند. هدف، ساختن کشور نبود؛ ساختن افسانه بود.
تیم ملی فوتبال در جام جهانی نیز همین منطق را تکرار میکند: حذف زودهنگام، نمایش ضعیف، بازگشت با دستان خالی؛ اما بلافاصله کارخانهٔ توجیهات روشن میشود: این خودش یک پیروزی فرهنگی است، با دستان خالی مبارزه کردیم، شکست را با بستهبندی احساسی به «افتخار ملی» تبدیل میکنند و مردم هم با همان اشتهای همیشگی، این غذای سوخته را «طعم مقاومت» میخوانند.
و چون جهان امروز با منطق فناوری اداره میشود، این رفتار جمعی دقیقاً شبیه الگوریتمی است که سالهاست در نسخهٔ اولیهٔ خود گیر کرده؛ الگوریتمی که هنوز جهان را با جستجوی خطی میفهمد. هر مسئلهای را از اول تا آخر، با حوصلهای کورکورانه میکاود، بیآنکه حتی لحظهای به این فکر کند که شاید راهی سریعتر، دقیقتر و هوشمندانهتر وجود دارد.
هر بار که شکست میخوریم، بهجای بازطراحی منطق و refactor ساختاری، همان کد قدیمی، فرسوده و پرخطا را دوباره اجرا میکنیم و خروجی فاجعهبار را با برچسبهای پرطمطراق «تجربه»، «مقاومت»، «پیروزی معنوی» و «حماسهٔ ملی» آرایش میکنیم؛ گویی با کمی شعار و پوستر، میتوان خون را به طلا تبدیل کرد.
این الگوی فرسوده در اقتصاد، سیاست، مدیریت بحران و تصمیمگیری کلان نیز تکرار میشود. بهجای تصمیمگیری سریع مثل binary search، بهجای دسترسی هوشمند مثل hash table، بهجای الگوریتمهایی که منابع را حفظ میکنند، ما همچنان خط به خط، نسل به نسل، بحران به بحران، همان مسیر پرخطا را دوباره پیمایش میکنیم.
هر بار به همان جواب غلط، تلخ و قابل پیشبینی میرسیم، اما هرگز الگوریتم را تغییر نمیدهیم. چون تغییر الگوریتم یعنی اعتراف به ناکارآمدی نسخهٔ قبلی؛ یعنی شجاعت مواجههٔ بیرحمانه با واقعیت، چیزی که در فرهنگ تصمیمگیری رسمی این سرزمین کمیاب است.
تا وقتی با منطق جستجوی خطی زندگی کنیم، کند، پرهزینه، لجوج در برابر هر تغییر، هیچگاه به قلهٔ الگوریتمهای هوشمند نخواهیم رسید. ما شکستها را بازنویسی و زیبا میکنیم، نه ساختار تصمیمگیری را. در حالی که جهان با الگوریتمهای چابک پیش میرود، ما هنوز در حلقهٔ تکراری همان خطاهای کهنه گیر کردهایم و خروجی فاجعه را با لبخند رضایت «عالی بود!» اعلام میکنیم.
شاید روزی شجاعت بازنویسی بنیادین منطق را پیدا کنیم؛ روزی که بهجای اسکن دوبارهٔ لیست شکستها، ساختار را از پایه دگرگون سازیم. تا آن روز، این رفتار جمعی همچنان نسخهٔ قدیمی و ناکارآمد خود را اجرا خواهد کرد: پرادعا، کند، و مطمئن از اینکه هر خروجی اشتباه، به نحوی، «پیروزی استراتژیک» بوده است.
و این، تلخترین و پایدارترین پیروزی است.
