وقتی اخلاق به ابزار قدرت تبدیل میشود
وقتی اخلاق به ابزار قدرت تبدیل میشود، دین اغلب اولین و کارآمدترین وسیلهاش است.
Magdalene Laundries فقط یک فاجعهٔ تاریخی در ایرلند نبود. نمونهای بود از اینکه چگونه نهاد دین میتواند تعریف کند چه کسی «زن خوب» است و چه کسی ساقطشده، و سپس این تعریف را به حبس، کار اجباری و حذف اجتماعی تبدیل کند. دولت، جامعه و خانواده همگی در این سیستم شریک بودند، اما هستهٔ مشروعیتبخش آن، دین بود.
این الگو منحصر به کاتولیسیسم نیست. هر جا نهاد دینی قدرت تعریف اخلاق عمومی، بدن زن، پوشش، رابطه و آبرو را به دست بگیرد، مرز میان هدایت و کنترل از بین میرود. اخلاق دیگر انتخاب انسانی نیست؛ حکم است. و خروج از آن حکم، مجازات دارد؛ گاهی آشکار، گاهی از طریق شرم، طرد و ترس از حرف مردم.
خطر واقعی اینجاست: دین وقتی از حوزهٔ معنا و ایمان شخصی خارج میشود و به ناظر و قاضی زندگی روزمره تبدیل میگردد، دیگر نیازی به خشونت مستقیم ندارد. کافی است آبرو را گرو بگیرد، آیندهٔ فرزندان را تهدید کند و سکوت اکثریت را تضمین نماید. در چنین سیستمی، قربانی به متهم تبدیل میشود و وجدان فردی زیر فشار حکمت الهی و حفظ خانواده له میشود.
هیچ نهادی، بهویژه نهاد دین، نباید آنقدر مقدس شود که نتوان دربارهاش سؤال کرد. لحظهای که نقد دین برابر با بیاخلاقی یا دشمنی با ایمان تعریف شود، اخلاق عملاً مرده است و فقط قدرت باقی مانده.
تاریخ نشان داده سیستمهای سرکوبگر اخلاقی معمولاً با سکوت آدمهای معمولی زنده میمانند؛ کسانی که میدانند اما ترجیح میدهند نبینند. و تغییر، اغلب از همان نقطه آغاز میشود که کسی دیگر حاضر نباشد چشم ببندد.
